تبليغاتX
ورود ممنوع

ورود ممنوع

این وبلاگ مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران است

عقل وعشق

*بشوی اوراق اگر همدرس مایی

 که علم عشق در دفتر نباشد

 *ز آشفتگی حال من آگاه کی شود

 آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

 *مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست

 حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

 *حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

 که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

 *عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است

 عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما

 *چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

 سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 *بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

 چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است

 *از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت

 یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم

 *عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

 عشق داند که در این راه دایره سرگردانند

 *محرم راز دل شیدای خود

 کس نمی بینم ز خاصّ و عام را

 *سخن عشق نه آن است که آید به زبان

 ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

 *شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

 کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:14  توسط دکتر  | 

در چشمۀ چشمهایت

در چشمۀ چشمهایت
تورهای ماهیگیران آبهای سرگشته می زیند

در چشمۀ چشمهایت
دریا به عهد خود پایدار می ماند

من
قلبی مُقام گرفته در میان آدمیانم
جامه ها را از تن دور می کنم
و تلالو را از سوگند :

در سیاهی سیاهتر ، من برهنه ترم ،
من آنزمان به عهد خود پایدارم
که پیمان شکسته باشم
من
تو هستم
آنزمان که من
من هستم .

در چشمۀ چشمهایت جاری می شوم
و خواب تاراج می بینم ،
توری
به روی توری افتاد
ما
همآغوش گسسته می شویم

در چشمۀ چشمهایت
به دار آویخته ای
طناب دار را خفه می کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:12  توسط دکتر  | 

گاهی

گاهي گمان نميكني ولي ميشود.

گاهي نميشود - نميشود كه نميشود.

گاهي هزار دوره دعا بي اجابتست.

گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود.

گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست.

گاهي تمام شهر گداي تو ميشود.


علي شريعتي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:11  توسط دکتر  | 

احساس ِ خوبی نیست اما این اواخر

احساس ِ خوبی نیست اما این اواخر
حس می کنم پیشِ تو امنیت ندارم
بیهودگی قد می کشه با من کماکان
از بس برایِ تو اهمیت ندارم
وقتی تو هر شب قهرمانِ قصه می شی
من دیر یا زود آخرش باید بمیرم
دستاتو رویِ گردنِ من حلقه کردی
تا حسِ جون کندن رو راحت تر بگیرم
من پشتِ پرده ، کوچه و تک شاتِ رفتن
هر شب یکی از رویِ پرده پاک می شه
من اشک می ریزم تو اما دور می شی
این فیلم نامه باز وحشتناک می شه
رو صفحه ی همراه از بس رفتم از دست
بی عرضگیمو روی کاغذ نت کردم
بشمار تا امشب برای ِ چندمین بار
تو ضربه های ِ پشتِ خطی فوت کردم
وقتی می آی در بازه، وُدکا ته کشیده
بازیگرت روی زمین بیهوشه دیگه
با این سیاهی لشکرت نای جنون نیست
حق با کیه؟ من یا تو یا آغوشِ دیگه؟
شب هایِ اکران ِ تو من توقیف می شم
خوابم رو حتی از اتاقت دور کردم
راحت بخواب از درد مدتهاست خوابم
دیوونگیمو از شبت سانسور کردم
تیتراژِ پایان ، زجه های تکنوازی
موسیقیِ بی وقفه ی بی عرضگیمه
من بر اساسِ یک حقیقت می نویسم
این گوشه ای از خاطراتِ زندگیمه
وقتی رکوردِ هرزگی رو می شکستی
گستاخیِ آغوشتو تشویق کردم
دستاتو از رو گردنم بردار ، مُردم
از بس هواتو تو رگم تزریق کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:10  توسط دکتر  | 

تقصير...

 
آمدند تا اشتباهات تو را به من بگویند

یکی یکی

خودشان را معرفی کردند

بلند بلند

می خندیدم وقتی این کار را می کردند

من همه ی آنها را به خوبی از قبل می شناختم،...

آه...آنها کورند

آنها بیش از حد کورند برای دیدن

گناهان ِ تو باعث شده بود که بیشتر عاشقت باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 12:9  توسط دکتر  |